|
تابلو
"هی نگاه کن، شیبه ما
راه نمی رود. حتما یک دیوانه است و یک نفر آنجا ایستاده که مثل ما
فکر نمی کند، او طور دیگری حرف می زند پس مطمئنا احمقی بیش نیست،
باید آنها را توی تابلو بگذاریم و با تمسخر و کنایه قاب بگیریم
تماشاگران زیادی به نظاره می آیند."
تابلو کلمه ساده و بی
پرده ای است، تابلو می تواند یک قاب عکس یا نقاشی که به دیوار آویزان
شده است باشد یا شبیه اتفاق فراموش نشده ای توی ذهن، مثلا شبیه
تابلوی درختانی که همیشه میوه هایشان از دست های ما بالاتر بود، از
پایین که نگاه می کردیم نور خورشید با آنها قاطی می شد و چشم را می
زد، همان درختانی که به جرم بی ثمری شکستندشان درختانی که بعد از آن
دیگر جرات قد کشیدن نداشتند و اینگونه بود که هرگز رنگ واقعی میوه
های خود را ندیدند چون همیشه دستهایی بود که فرصت رسیدن را از آنها
میگرفت.
تابلو ها اغلب خلاصه
حرفهایی هستند برای گفتن وشاید هم نگفتن، بدین سان است که ارزش هر
تابلویی حرفهایی است که در عین بی زبانی برای گفتن دارد. تا امروز
هیچ معنای زشت و وحشتناکی نداشتند ولی امروز اکثر مردم از تابلو و
تابلو شدن میترسند وآنها برای فرار به کارگاههای شبیه سازی میزوند تا
قالب گیری شوند و مثل بقیه بسته بندی شان کنند و یادشان دهند که مثل
بقیه فکر کنند، حرف بزنند، بنویسند، زندگی کنند و حتی مثل بقیه
بمیرند.
عده ای پس از خروج از
کارگاههای شبیه سازی با خاطری آسوده مشغول به کار و زندگی خود میشوند
و اصلا برایشان مهم نیست که دیگران چگونه فکر میکنند، زندگی میکنند،
می نویسند، و حتی میمیرند.گاهی عقاید خودشان هم برایشان مهم نیست،
فقط چیزهایی را پذیرفته است تا آسوده باشند ،تا کسی متوجه بودن آنها
نباشد، تا همرنگ جماعت باشند و تا تابلو نباشند. حتی گاهی خودشان هم
نمی فهمند که هستند. عده ای دیگر با تعصب اعتقادات را پذیرفته اند.
اینان دیگر نه تنها خودشان نمی توانند بیاندیشند دیگران را هم از
اندیشیدن باز می دارند.
حال اینکه این اعتقادات
قالب گیری شده درست باشد یا نباشد نمی دانم اما آنچه را که می دانم
این است که که آنها دیگر نمی توانند استدلال یا اعتراض کنند. از نظر
آنها درست فقط یکی است، همان که آنها پذیرفته اند و باورش دارند.
برایشان وقتی عده ای دیگر طوری دیگر فکر می کنند اصلا مهم نیست، ولی
آنان را دیوانه می پندارند چرا که فقط مثل آنها فکر نمی کنند. به
همین دلیل آنها را- آنهایی را که مثل آنها فکر نمی کنند، نمی
اندیند- توی تابلو میگذارند با قابهایی که قشنگ نیستند و بدین شکل
آنها را تابلو میکنند بعد دور می ایستند و جمعیتی را به تماشا
میخوانند و آنگونه که می خواهند آنها را معرفی میکنند.
اکثر تماشاگران آدمهای
توی تابلو را تا آن لحظه هرگز ندیده بودند اما آنها حالا تابلو شده
اند، آنها را تابلو کرده اند . شاید راجع به درست بودن یا نادرست
بودن آدمهای توی تابلو چیزی ندانم اما در نادرست بودن تابلو کردن
آدمها هیچ شکی ندارم. شاید اگر شبانی که موسی در حال مناجات دیده بود
حالا زنده بود او را هم توی تابلو می گذاشتند و با ناسزا و توهین قاب
می گرفتند چرا که خدای اوشباهتی به خدای موسی نداشت، خدائی که شپش
داشت، خسته می شد و می خوابید. خدائی که شبیه خود شبان بود. او تابلو
می شد چون واژه هایش را در آبهای پر زرق و برق مردم پسند امروزی
تطهیر نکرده بود. تابلو ها و تابلو سازها در همه جا و شکلها و القاب
مختلف همیشه بوده اند اما همیشه خدا بزرگتر از آن است که تابلو شود.
همیشه تکرار کرده ایم و اغلب نفهمیده ایم که اگر فهمیده بودیم دنیا
قشنگ تر از آن می شد که وصف شود شاید شبیه بهشت و بهشت دیگر آن منظره
زیبای توی قاب نبود.بهشت شبیه آخر قصه های دروغی هم نبود که همه
یکدیگر را دوست بدارند و عشق بورزند.
شاید بهشت جائی باشد که
روح آزادی را میان تابلوها و کنایه ها به زنجیر نکشیده باشند جائی که
آزادی به اجبار لبخند خوشبختی نمی زند جائی که آبرو، حق صحبت کردن و
دیدن برای همه یکسان ارزش گذاری شده است. و همه دریافته اند که نمی
توانند خیلی شبیه به هم باشند اما می توانند خیلی خیلی با هم متفاوت
باشند و تفاوت حق همه آنها است.
جائی که آدمهای آن می
دانند دنیای پروانه های که بالهایشان یک نقش و یکرنگ باشد تفاوت
زیادی با دنیای گنجشکها ندارد آنها می دانند پرنده ای که در قفسی با
دیواره های آیینه ای اسیر است بیش از آنکه از اسارت مرده باشد از
تکرار بی نهایت خود جان سپرده است .
"تماشاگری که می خواست
بی تفاوت نباشد"
18/1/1382
سمانه گلمکانی
|