|
با
دشمنان مدارا؟
شكوه تاج سلطاني كه نقد جان در او درج است
كلاهي دلكش است اما به دردسر نميارزد
«حافظ»
مدتي بود كه قصد داشتم دست به قلم برم و چيزكي بنويسم
مثلاً شرحي بر دردي، از آن رو كه پرسشي در ذهنم افتاده بود كه سخت مشغولم
كرده بود و از پي پاسخش به هر دري ميزدم. با خود گفتم با شما نيز بازش
گويم تا شايد دل مشغولتان كند اندكي به تأملتان واداردكه آري «آنانكه از پي
ما ميآيند، ما را چگونه مييابند.»
آن آيندگاني كه تاريخ انقلاب و حوادث بعد آن را ورق
خواهند زد، روي نياكانشان چگونه قضاوتی خواهند داشت و آنان را چگونه
ميپندارند؟
مگر نه اينكه ما نيز پارهاي از پيشينيانمان را به جرم
همپالگي با استبداد و استعمار و استحمار به سخره ميگيريم و از كوتاه نشدن
ايادي زر و زور و تزوير چه شكوههامان كه به آسمانها نميرسد؟
مگر نه اينكه ما مسئول اكنونانيم و صاحب حالمان و
پاسخگوي آيندگان. نه گذشته ما را راهنمايي است و نه آيندهمان دلخوشيآور
كه همانا «زندگي آبتني در حوضچهي اكنون است» حال بايد پرسيد «اكنون چه
بايد كرد؟»
مگر نه اينكه اگر در مقابل ظلم و بيعدالتي سر خم كنيم
كم از ظالم نداريم. راستي هيچ تا به حال با خود انديشيدهايد كه آنانكه
مقابل بيعدالتيها بيهيچ تأثري ميگذرند چه كم از حيوان دارند؟ روح
انساني كه خدا در او دميده (و نفخت فيه من روحي) تاب بيعدالتيها را
ندارد.
مگر نه اينكه ما از نسل همان كوروشان و داريوشاني هستيم
كه آوازهي عدل و دادشان عالم را پر كرده بود. «اراده ی من بود كه هيچ
بيعدالتي نشود… كه من سياستمدار فريبكاري نبودهام.»
اگر نميتوانيم عليوار باشيم معاويهگونه رفتار نكنيم،
مگر نه اينكه معاويه مخالفان و دگرانديشانش را سركوب ميكرد و به زندانهاي
مخوفش بدرقهشان ميكرد و بيشرمانه خود در را ولي امر و خليفهي مسلمين
ميخواند و ميگفت هر چه ميكند از براي صلاح مسلمين است و لاغير...
حال اينان كار را بدانجايي رسانيدهاند كه انديشه را
معدوم ميسازند و صاحب قلم را به زندان ميافكنند كه مبادا چيزي بگويند و
بنويسند كه آنان را خوش نباشد. نميدانم اينان در خيال خويش چه ميپندارند. هر كه نيز به آنان خردهاي بگيرد مرتدش
خوانند و گويند هر كه با ما نيست دشمن ما است و غير خودي.
راستي تاوان اين کارها را چه كس جز ملت بايد پس بدهد؟
چرا بايد اينچنين كنيم تا آناني كه در آن سوي عالم ميزيند به اين راحتی
ايرانيان، وارثان كوروشان و انوشيروانان عادل را محور شيطان بنامند؟!
ديگر حتي به آن فرشتهي عدالت نيز اعتمادي نيست كه
ترازويش ناجنس شده و چشمانش كور و نابينا.
شايد اينان حافظهي تاريخي ملت را فراموشكار ميدانند و
ميپندارند كه «اين نيز بگذرد» به ياد گفتهي يكي از اين آقايان افتادم كه
چند سال پيش
در پی ردصلاحيت گسترده كانديداهاي مجلس خبرگان گفته بود،
«فوقش اينها چند ماهي در روزنامهها سر و صدا ميكنند در عوض ما پنج سالي
از
دستشان راحتيم.» حال ميگويم بگذار اين 5 سال و 5 سالها
نيز بگذرد، بعدش چه ميكنيد؟ فردا نيز از آن ماست فردا را چه ميكنيد؟
اين منم آن آهو كه بهر ناف من ريخت آن جلاد خون صاف من
گرچه امروز از من، فرداي از وي است خون چون من اينچنين
ضايع كي است؟
پس چه شد آن «جامعهي بيطبقهي توحيدي» چه شد آن «عدالت
علوي»؟ پس چه شد «آزادي و استقلال ممكلت»؟
اين ميوهچينان انقلاب فردايي كه خود را بر مسند كرسي
رياستي و قدرتي ديدند فراموش كردند كه آنچه را كه بايد ميكردند و چهها
در عوض نكردند؟ پس چه شد آن «تساهل و تسامح»؟ پس چه شد آن «تبديل معاند به
مخالف، مخالف به موافق» يا چه شد آن «آزادي مخالف من» مگر با گفتن همينها
نبود كه آمديد، حال فراموششان كردهايد ولي بدانيد اينها از حافظهي تاريخ
پاكشدني نيستند.
دانشجويان را اخراج و محروم از درس كردند و صاحبان قلم و
انديشه را زنداني و گاه معدوم كردند روشنفكران يا ـ به اصطلاح خودشان
دگرانديشان!!ـ را هم كه جاسوس و مرتدشان خواندند و از وطن گريزانشان
كردند. ديگر فضا طوري شده كه به قولی «حق نشايد گفت جز زير لحاف».
نماند ستمكار بد روزگار بماند برو لعنت پايدار
«چندي
پيش بود بود كه خبري كوتاه اما سرد در نشريات رقم خورد «علي افشاري به يك
سال ديگر حبس محكوم شد».
يا جايي ديگر شنيده شدكه احمد باطبي در زندان به بيماري
سختي مبتلا شده است يا منوچهر محمدی-اين مظلوم حادثه 18 تير-از ناحيه فک
و دهان دچار خونريزي مدام است.
و چه بسيار دانشجويان ديگری را كه به كميته هاي انضباطي
كشاندنشان و اخراجشان كردند و بعضاً به زندانشان افكندند. آناني كه
دانشجويند ميدانند كه اخراج از دانشگاه چه بهاي سنگيني است اما…
راستي اينان مگر جز آزادي و عدالت ميخواستند؟ چه متاع
گرانبهايي شده اين موهبتهاي الهي، آزادي و عدالت؟
تا واژگان عدالت و آزادی را بر کام رادمردی ميشنوند
ميگويند علی با خوارج چه کرد ما نيز چنين ميکنيم.
حال چگونه حتی ميتوان گفت با "دشمنان مدارا"؟
افسوس که اينان دين را نيز فريفتنند حال چگونه با دشمنان
مدارا
آنان به خيال خود ميپندارند كه ميتوانند به چنين دور
باطل خود ادامه دهند و هر روز زندانها را پرتر از ديروز سازند. زهي خيال
باطل كه به اينان ميگويم: «با رويش ناگزير جوانه چه ميكنيد؟»
فرداست كه خورشيد آزادي و عدالت به پهنهي اين زمين
تشنهي آزادي بدمد. آناني كه از خورشيد گريزان كجا ميروند.
به كدام دخمه هجوم ميبرند؟
فردا از پس امروز خواهد آمد، چه صبح دلنشيني و چه بهار
جاويداني...
م.صبح
|