|
|||||||
|
|
|
|||||
|
|
|||||||
|
|
||
|
شازده کوچولو اثر آنتوان دو سنتگزوپهری برگردان احمد شاملو
۲ - اين جوری
بود که روزگارم تو تنهايی میگذشت...
۳ - خيلی طول
کشيد تا توانستم بفهمم از کجا آمده...
۴ - به اين
ترتيب از يک موضوع خيلی مهم ديگر هم سر در آوردم...
۵ - هر روزی که
میگذشت از اخترک و از فکرِ عزيمت و از سفر و اين حرفها...
۶ - آخ، شهريار
کوچولو! اين جوری بود که من کَم کَمَک از زندگیِ محدود و دلگير تو...
۷ - روز پنجم
باز سرِ گوسفند از يک راز ديگر زندگی شهريار کوچولو سر در آوردم...
۸ - راه شناختن
آن گل را خيلی زود پيدا کردم...
۹ - گمان کنم
شهريار کوچولو برای فرارش از مهاجرت پرندههای وحشی استفاده کرد...
۱۱ - اخترک دوم
مسکن آدم خود پسندی بود...
۱۲ - تو اخترک
بعدی میخوارهای مینشست...
۱۳ - اخترک
چهارم اخترک مرد تجارتپيشه بود...
۱۴ - اخترکِ
پنجم چيز غريبی بود. از همهی اخترکهای ديگر کوچکتر بود...
۱۵ - اخترک ششم
اخترکی بود ده بار فراختر، و آقاپيرهای توش بود...
۱۶ - لاجرم،
زمين، سيارهی هفتم شد... ۱۷ - آدمی که
اهل اظهار لحيه باشد بفهمی نفهمی میافتد به چاخان کردن...
۱۸ - شهريار
کوچولو کوير را از پاشنه درکرد و جز يک گل به هيچی برنخورد...
۲۰ - اما
سرانجام، بعد از مدتها راه رفتن از ميان ريگها و صخرهها و برفها به جادهای
برخورد...
۲۱ - آن وقت
بود که سر و کلهی روباه پيدا شد...
۲۲ - شهريار
کوچولو گفت: -سلام. سوزنبان گفت: -سلام...
۲۳ - شهريار
کوچولو گفت: -سلام! پيلهور گفت: -سلام...
۲۴ - هشتمين
روزِ خرابی هواپيمام تو کوير بود...
۲۵ - شهريار
کوچولو درآمد که: -آدمها!...
۲۶ - کنار چاه
ديوارِ سنگی مخروبهای بود...
۲۷ - شش سال
گذشته است و من هنوز بابت اين قضيه جايی لبترنکردهام...
به لئون ورث Leon Werth از بچهها عذر میخواهم
که اين کتاب را به يکی از بزرگترها هديه کردهام. برای اين کار يک دليل حسابی
دارم: اين «بزرگتر» بهترين دوست من تو همه دنيا است. يک دليل ديگرم هم آن که
اين «بزرگتر» همه چيز را میتواند بفهمد حتا کتابهايی را که برای بچهها نوشته
باشند. عذر سومم اين است که اين «بزرگتر» تو فرانسه زندگی میکند و آنجا گشنگی
و تشنگی میکشد و سخت محتاج دلجويی است. اگر همهی اين عذرها کافی نباشد اجازه
میخواهم اين کتاب را تقديم آن بچهای کنم که اين آدمبزرگ يک روزی بوده. آخر هر
آدم بزرگی هم روزی روزگاری بچهای بوده (گيرم کمتر کسی از آنها اين را به ياد
میآورد). پس من هم اهدانامچهام را به اين شکل تصحيح میکنم:
به لئون ورث
موقعی که پسربچه بود آنتوان دو سنتگزوپهری
من هم برگردان فارسی
اين شعر بزرگ را به دو بچهی دوستداشتنی ديگر تقديم میکنم: دکتر جهانگير
کازرونی و دکتر محمدجواد گلبن احمد
شاملو يک بار شش سالم که
بود تو کتابی به اسم قصههای واقعی -که دربارهی جنگل بِکر نوشته شده
بود- تصوير محشری ديدم از يک مار بوآ که داشت حيوانی را میبلعيد. آن تصوير يک
چنين چيزی بود:
تو کتاب آمده بود
که: «مارهای بوآ شکارشان را همين جور درسته قورت میدهند. بی اين که بجوندش. بعد
ديگر نمیتوانند از جا بجنبند و تمام شش ماهی را که هضمش طول میکشد میگيرند میخوابند». اين را که خواندم،
راجع به چيزهايی که تو جنگل اتفاق میافتد کلی فکر کردم و دست آخر توانستم با يک
مداد رنگی اولين نقاشيم را از کار درآرم. يعنی نقاشی شمارهی يکم را که اين جوری
بود:
شاهکارم را نشان بزرگتر ها دادم و پرسيدم از
ديدنش ترستان بر میدارد؟ نقاشی من کلاه نبود، يک مار بوآ بود که داشت
يک فيل را هضم میکرد. آن وقت برای فهم بزرگترها برداشتم توی شکم بوآ را کشيدم.
آخر هميشه بايد به آنها توضيحات داد. نقاشی دومم اين جوری بود:
بزرگترها بم
گفتند کشيدن مار بوآی باز يا بسته را بگذارم کنار و عوضش حواسم را بيشتر جمع
جغرافی و تاريخ و حساب و دستور زبان کنم. و اين جوری شد که تو شش سالگی دور کار
ظريف نقاشی را قلم گرفتم. از اين که نقاشی شمارهی يک و نقاشی شمارهی دو ام يخشان
نگرفت دلسرد شده بودم. بزرگترها اگر به خودشان باشد هيچ وقت نمیتوانند از چيزی
سر درآرند. برای بچهها هم خسته کننده است که همين جور مدام هر چيزی را به آنها
توضيح بدهند. ناچار شدم برای
خودم کار ديگری پيدا کنم و اين بود که رفتم خلبانی ياد گرفتم. بگويی نگويی تا
حالا به همه جای دنيا پرواز کرده ام و راستی راستی جغرافی خيلی بم خدمت کرده. میتوانم
به يک نظر چين و آريزونا را از هم تميز بدهم. اگر آدم تو دل شب سرگردان شده باشد
جغرافی خيلی به دادش میرسد. از اين راه است که
من تو زندگيم با گروه گروه آدمهای حسابی برخورد داشتهام. پيش خيلی از بزرگترها
زندگی کردهام و آنها را از خيلی نزديک ديدهام گيرم اين موضوع باعث نشده در
بارهی آنها عقيدهی بهتری پيدا کنم. هر وقت يکیشان را
گير آوردهام که يک خرده روشن بين به نظرم آمده با نقاشی شمارهی يکم که هنوز هم
دارمش محکش زدهام ببينم راستی راستی چيزی بارش هست يا نه. اما او هم طبق معمول
در جوابم در آمده که: «اين يک کلاه است». آن وقت ديگر من هم نه از مارهای بوآ
باش اختلاط کردهام نه از جنگلهای بکر دست نخورده نه از ستارهها. خودم را تا
حد او آوردهام پايين و باش از بريج و گلف و سياست و انواع کرات حرف زدهام. او
هم از اين که با يک چنين شخص معقولی آشنايی به هم رسانده سخت خوشوقت شده. اين جوری بود که
روزگارم تو تنهايی میگذشت بی اين که راستی راستی يکی را داشته باشم که باش دو
کلمه حرف بزنم، تااين که زد و شش سال پيش در کوير صحرا حادثهيی برايم اتفاق
افتاد؛ يک چيز موتور هواپيمايم شکسته بود و چون نه تعميرکاری همراهم بود نه
مسافری يکه و تنها دست به کار شدم تا از پس چنان تعمير مشکلی برآيم. مسالهی مرگ
و زندگی بود. آبی که داشتم زورکی هشت روز را کفاف میداد. شب اول را
هزار ميل دورتر از هر آبادی مسکونی رو ماسهها به روز آوردم پرت افتادهتر از هر
کشتی شکستهيی که وسط اقيانوس به تخته پارهيی چسبيده باشد. پس لابد میتوانيد
حدس بزنيد چه جور هاج و واج ماندم وقتی کلهی آفتاب به شنيدن صدای ظريف عجيبی که
گفت: «بی زحمت يک برّه برام بکش!» از خواب پريدم. چنان از جا جستم
که انگار صاعقه بم زده. خوب که چشمهام را ماليدم و نگاه کردم آدم کوچولوی بسيار
عجيبی را ديدم که با وقار تمام تو نخ من بود. اين بهترين شکلی است که بعد ها
توانستم از او در آرم، گيرم البته آنچه من کشيدهام کجا و خود او کجا! تقصير من
چيست؟ بزرگتر ها تو شش سالگی از نقاشی دلسردم کردند و جز بوآی باز و بسته ياد
نگرفتم چيزی بکشم. با چشمهايی که از
تعجب گرد شده بود به اين حضور ناگهانی خيره شدم. يادتان نرود که من از نزديکترين
آبادی مسکونی هزار ميل فاصله داشتم و اين آدمیزاد کوچولوی من هم اصلا به نظر
نمیآمد که راه گم کرده باشد يا از خستگی دم مرگ باشد يا از گشنگی دم مرگ باشد
يا از تشنگی دم مرگ باشد يا از وحشت دم مرگ باشد. هيچ چيزش به بچهيی نمیبُرد
که هزار ميل دور از هر آبادی مسکونی تو دل صحرا گم شده باشد.
وقتی
بالاخره صدام در آمد، گفتم: آدم وقتی تحت
تاثير شديد رازی قرار گرفت جرات نافرمانی نمیکند. گرچه تو آن نقطهی هزار ميل
دورتر از هر آبادی مسکونی و با قرار داشتن در معرض خطر مرگ اين نکته در نظرم بی
معنی جلوه کرد باز کاغذ و خودنويسی از جيبم در آوردم اما تازه يادم آمد که آنچه
من ياد گرفتهام بيشتر جغرافيا و تاريخ و حساب و دستور زبان است، و با کج خلقی
مختصری به آن موجود کوچولو گفتم نقاشی بلد نيستم. از آنجايی
که هيچ وقت تو عمرم بَرّه نکشيده بودم يکی از آن دو تا نقاشیای را که بلد بودم
برايش کشيدم. آن بوآی بسته را. ولی چه يکهای خوردم وقتی آن موجود کوچولو در آمد
که: -نه! نه! فيلِ تو شکم يک بوآ نمیخواهم. بوآ خيلی خطرناک است فيل جا تنگ کن.
خانهی من خيلی کوچولوست، من يک بره لازم دارم. برام يک بره بکش.
باری چون
عجله داشتم که موتورم را پياده کنم رو بی حوصلگی جعبهای کشيدم که ديوارهاش سه
تا سوراخ داشت، و از دهنم پريد که:
و چه قدر
تعجب کردم از اين که ديدم داور کوچولوی من قيافهاش از هم باز شد و گفت: و اين جوری بود که
من با شهريار کوچولو آشنا شدم. خيلی طول
کشيد تا توانستم بفهمم از کجا آمده. شهريار کوچولو که مدام مرا سوال پيچ میکرد
خودش انگار هيچ وقت سوالهای مرا نمیشنيد. فقط چيزهايی که جسته گريخته از دهنش
میپريد کم کم همه چيز را به من آشکار کرد. مثلا اول بار که هواپيمای مرا ديد
(راستی من هواپيما نقاشی نمیکنم، سختم است.) ازم پرسيد: و از اين
که بهاش میفهماندم من کسیام که پرواز میکنم به خود میباليدم. بفهمی
نفهمی نور مبهمی به معمای حضورش تابيد. يکهو پرسيدم: اما جوابم
را نداد، تو نخ هواپيما رفته بود و آرام آرام سر تکان میداد. مدت درازی تو خيال فرو رفت، بعد برهاش را از جيب در آورد و محو تماشای آن گنج گرانبها شد. فکر میکنيد
از اين نيمچه اعتراف «سيارهی ديگر»ِ او چه هيجانی به من دست داد؟ زير پاش نشستم
که حرف بيشتری از زبانش بکشم: دوست
کوچولوی من دوباره غش غش خنده را سر داد: به اين ترتيب از يک موضوع خيلی مهم ديگر هم سر در آوردم: اين که
سيارهی او کمی از يک خانهی معمولی بزرگتر بود.اين نکته آنقدرها به حيرتم
نينداخت. میدانستم گذشته از سيارههای بزرگی مثل زمين و کيوان و تير و ناهيد که
هرکدام برای خودشان اسمی دارند، صدها سيارهی ديگر هم هست که بعضیشان از بس
کوچکند با دوربين نجومی هم به هزار زحمت ديده میشوند و هرگاه اخترشناسی يکیشان
را کشف کند به جای اسم شمارهای بهاش میدهد. مثلا اسمش را میگذارد «اخترک
۳۲۵۱». دلايل قاطعی دارم که ثابت میکند شهريار کوچولو از اخترک "ب۶۱۲"
آمدهبود.
اين اخترک را فقط يک بار به سال ۱۹۰۹ يک اخترشناس ترک
توانسته بود ببيند بختِ اخترک ب۶۱۲ زد و، ترک مستبدی ملتش را به ضرب دگنک وادار به
پوشيدن لباس اروپايیها کرد. اخترشناس به سال ۱۹۲۰ دوباره، و اين بار با سر و
وضع آراسته برای کشفش ارائهی دليل کرد و اين بار همه جانب او را گرفتند.
به خاطر آدم بزرگهاست که من اين جزئيات را در باب اخترکِ ب۶۱۲
برایتان نقل میکنم يا شمارهاش را میگويم چون که آنها عاشق عدد و رقماند.
وقتی با آنها از يک دوست تازهتان حرف بزنيد هيچ وقت ازتان دربارهی چيزهای
اساسیاش سوال نمیکنند که هيج وقت نمیپرسند «آهنگ صداش چهطور است؟ چه بازیهايی
را بيشتر دوست دارد؟ پروانه جمع میکند يا نه؟» -میپرسند: «چند سالش است؟ چند
تا برادر دارد؟ وزنش چهقدر است؟ پدرش چهقدر حقوق میگيرد؟» و تازه بعد از اين
سوالها است که خيال میکنند طرف را شناختهاند. اگر به آدم بزرگها بگوييد يک خانهی قشنگ ديدم از آجر قرمز که جلو
پنجرههاش غرقِ شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود محال است بتوانند مجسمش کنند.
بايد حتماً بهشان گفت يک خانهی صد ميليون تومنی ديدم تا صداشان بلند بشود که:
-وای چه قشنگ! يا مثلا اگر بهشان بگوييد «دليل وجودِ شهريارِ کوچولو اين که تودلبرو
بود و میخنديد و دلش يک بره میخواست و بره خواستن، خودش بهترين دليل وجود
داشتن هر کسی است» شانه بالا میاندازند و باتان مثل بچهها رفتار میکنند! اما
اگر بهشان بگوييد «سيارهای که ازش آمدهبود اخترک ب۶۱۲ است» بیمعطلی قبول میکنند
و ديگر هزار جور چيز ازتان نمیپرسند. اين جوریاند ديگر. نبايد ازشان دلخور
شد. بچهها بايد نسبت به آدم بزرگها گذشت داشته باشند. اما البته ماها که مفهوم حقيقی زندگی را درک میکنيم میخنديم به
ريش هرچه عدد و رقم است! چيزی که من دلم میخواست اين بود که اين ماجرا را مثل
قصهی پريا نقل کنم. دلم میخواست بگويم: «يکی بود يکی نبود. روزی روزگاری يه
شهريار کوچولو بود که تو اخترکی زندگی میکرد همهاش يه خورده از خودش بزرگتر و
واسه خودش پیِ دوستِ همزبونی میگشت...»، آن هايی که مفهوم حقيقی زندگی را درک
کردهاند واقعيت قضيه را با اين لحن بيشتر حس میکنند. آخر من دوست ندارم کسی
کتابم را سرسری بخواند. خدا میداند با نقل اين خاطرات چه بار غمی روی دلم مینشيند.
شش سالی میشود که دوستم با بَرّهاش رفته. اين که اين جا میکوشم او را وصف کنم
برای آن است که از خاطرم نرود. فراموش کردن يک دوست خيلی غمانگيز است. همه کس
که دوستی ندارد. من هم میتوانم مثل آدم بزرگها بشوم که فقط اعداد و ارقام چشمشان
را میگيرد. و باز به همين دليل است که رفتهام يک جعبه رنگ و چند تا مداد خريدهام.
تو سن و سال من واسه کسی که جز کشيدنِ يک بوآی باز يا يک بوآی بسته هيچ کار
ديگری نکرده -و تازه آن هم در شش سالگی- دوباره به نقاشی رو کردن از آن حرفهاست!
البته تا آنجا که بتوانم سعی میکنم چيزهايی که میکشم تا حد ممکن شبيه باشد.
گيرم به موفقيت خودم اطمينان چندانی ندارم. يکيش شبيه از آب در میآيد يکيش نه.
سرِ قدّ و قوارهاش هم حرف است. يک جا زيادی بلند درش آوردهام يک جا زيادی
کوتاه. از رنگ لباسش هم مطمئن نيستم. خب، رو حدس و گمان پيش رفتهام؛ کاچی به زِ
هيچی. و دست آخر گفته باشم که تو بعضِ جزئيات مهمترش هم دچار اشتباه شدهام.
اما در اين مورد ديگر بايد ببخشيد: دوستم زير بار هيچ جور شرح و توصيفی نمیرفت.
شايد مرا هم مثل خودش میپنداشت. اما از بختِ بد، ديدن برهها از پشتِ جعبه از
من بر نمیآيد. نکند من هم يک خرده به آدم بزرگها رفتهام؟ «بايد پير شده
باشم». هر روزی که میگذشت از اخترک و از فکرِ عزيمت و از سفر و اين حرفها
چيزهای تازهای دستگيرم میشد که همهاش معلولِ بازتابهایِ اتفاقی بود. و از
همين راه بود که روز سوم از ماجرایِ تلخِ بائوباب ها سردرآوردم. اين بار هم بَرّه
باعثش شد، چون شهريار کوچولو که انگار سخت دودل ماندهبود ناگهان ازم پرسيد: نتوانستم بفهمم اين
موضوع که بَرّهها بوتهها را هم میخورند اهميتش کجاست اما شهريار کوچولو درآمد
که:
من
برايش توضيح دادم که بائوباب بُتّه نيست. درخت است و از ساختمان يک معبد هم گندهتر،
و اگر يک گَلّه فيل هم با خودش ببرد حتا يک درخت بائوباب را هم نمیتوانند
بخورند. و اين را چنان گفت که انگار موضوع از آفتاب هم روشنتر است؛ منتها
من برای اين که به تنهايی از اين راز سر در آرم ناچار شدم حسابی کَلّه را به کار
بيندازم. راستش اين که تو اخترکِ شهريار کوچولو هم مثل سيارات ديگر هم گياهِ
خوب به هم میرسيد هم گياهِ بد. يعنی هم تخمِ خوب گياههای خوب به هم میرسيد،
هم تخمِ بدِ گياههایِ بد. اما تخم گياهها نامريیاند. آنها تو حرمِ تاريک خاک
به خواب میروند تا يکیشان هوس بيدار شدن به سرش بزند. آن وقت کش و قوسی میآيد
و اول با کم رويی شاخکِ باريکِ خوشگل و بیآزاری به طرف خورشيد میدواند. اگر
اين شاخک شاخکِ تربچهای گلِ سرخی چيزی باشد میشود گذاشت برای خودش رشد کند اما
اگر گياهِ بدی باشد آدم بايد به مجردی که دستش را خواند ريشهکنش کند. باری، تو سيارهی شهريار کوچولو گياه تخمههای وحشتناکی به هم میرسيد.
يعنی تخم درختِ بائوباب که خاکِ سياره حسابی ازشان لطمه خورده بود. بائوباب هم
اگر دير بهاش برسند ديگر هيچ جور نمیشود حريفش شد: تمام سياره را میگيرد و با
ريشههايش سوراخ سوراخش میکند و اگر سياره خيلی کوچولو باشد و بائوبابها خيلی
زياد باشند پاک از هم متلاشيش میکنند.
يک روز هم بم توصيه کرد سعی کنم هر جور شده يک نقاشی حسابی از کار
درآرم که بتواند قضيه را به بچههای سيارهی من هم حالی کند. گفت اگر يک روز
بروند سفر ممکن است به دردشان بخورد. پارهای وقتها پشت گوش انداختن کار ايرادی
ندارد اما اگر پای بائوباب در ميان باشد گاوِ آدم میزايد. اخترکی را سراغ دارم
که يک تنبلباشی ساکنش بود و برای کندن سه تا نهال بائوباب امروز و فردا
کرد...». آن وقت من با استفاده از چيزهايی که گفت شکل آن اخترک را کشيدم.
هيچ دوست ندارم اندرزگويی کنم. اما خطر بائوبابها آنقدر کم
شناخته شده و سر راهِ کسی که تو چنان اخترکی سرگيدان بشود آن قدر خطر به کمين
نشسته که اين مرتبه را از رويهی هميشگی خودم دست بر میدارم و میگويم: «بچهها!
هوای بائوبابها را داشته باشيد!» اگر من سرِ اين نقاشی اين همه به خودم فشار آوردهام فقط برای آن
بوده که دوستانم را متوجه خطری کنم که از مدتها پيش بيخ گوششان بوده و مثلِ
خودِ من ازش غافل بودهاند. درسی که با اين نقاشی دادهام به زحمتش میارزد.
حالا ممکن است شما از خودتان بپرسيد: «پس چرا هيچ کدام از بقيهی نقاشیهای اين
کتاب هيبتِ تصويرِ بائوبابها را ندارد؟» -خب، جوابش خيلی ساده است: من زور خودم
را زدهام اما نتوانستهام از کار درشان بياورم. اما عکس بائوبابها را که میکشيدم
احساس میکردم قضيه خيلی فوريت دارد و به اين دليل شور بَرَم داشته بود. آخ، شهريار کوچولو!
اين جوری بود که من کَم کَمَک از زندگیِ محدود و دلگير تو سر درآوردم. تا مدتها
تنها سرگرمیِ تو تماشای زيبايیِ غروب آفتاب بوده. به اين نکتهی تازه صبح روز
چهارم بود که پی بردم؛ يعنی وقتی که به من گفتی: -واسه چی صبر کنم؟ اول سخت حيرت کردی
بعد از خودت خندهات گرفت و برگشتی به من گفتی: اما مسافر کوچولو جوابم را نداد. روز پنجم باز سرِ
گوسفند از يک راز ديگر زندگی شهريار کوچولو سر در آوردم. مثل چيزی که مدتها تو
دلش بهاش فکر کرده باشد يکهو بی مقدمه از من پرسيد: من چه میدانستم؟
يکی از آن: سخت گرفتار باز کردن يک مهرهی سفتِ موتور بودم. از اين که يواش يواش
بو میبردم خرابیِ کار به آن سادگیها هم که خيال میکردم نيست برج زهرمار شدهبودم
و ذخيرهی آبم هم که داشت ته میکشيد بيشتر به وحشتم میانداخت. شهريار کوچولو وقتی
سوالی را میکشيد وسط ديگر به اين مفتیها دست بر نمیداشت. مهره پاک کلافهام
کرده بود. همين جور سرسری پراندم که: لام تا کام بهاش
جواب ندادم. در آن لحظه داشتم تو دلم میگفتم: «اگر اين مهرهی لعنتی همين جور
بخواهد لج کند با يک ضربهی چکش حسابش را میرسم.» اما شهريار کوچولو دوباره
افکارم را به هم ريخت: مرا میديد که چکش
به دست با دست و بالِ سياه روی چيزی که خيلی هم به نظرش زشت میآمد خم شدهام. موهای طلايی طلائيش
تو باد میجنبيد. حالا ديگر شب شدهبود. اسباب و ابزارم را کنار انداختهبودم. ديگر
چکش و مهره و تشنگی و مرگ به نظرم مضحک میآمد. رو ستارهای، رو سيارهای، رو
سيارهی من، زمين، شهريارِ کوچولويی بود که احتياج به دلداری داشت! به آغوشش
گرفتم مثل گهواره تابش دادم بهاش گفتم: «گلی که تو دوست داری تو خطر نيست. خودم
واسه گوسفندت يک پوزهبند میکشم... خودم واسه گفت يک تجير میکشم...
خودم...» بيش از اين نمیدانستم چه بگويم. خودم را سخت چُلمَن و بی دست و پا حس
میکردم. نمیدانستم چهطور بايد خودم را بهاش برسانم يا بهاش بپيوندم...چه
ديار اسرارآميزی است ديار اشک! راه شناختن آن گل را
خيلی زود پيدا کردم:
هوه، بله عشوهگری
تمام عيار بود! آرايشِ پر راز و رمزش روزها و روزها طول کشيد تا آن که سرانجام
يک روز صبح درست با بر آمدن آفتاب نقاب از چهره برداشت و با اين که با آن همه
دقت و ظرافت روی آرايش و پيرايش خودش کار کرده بود خميازهکشان گفت: شهريار کوچولو
نتوانست جلو خودش را بگيرد و از ستايش او خودداری کند: با اين حساب،
هنوزهيچی نشده با آن خودپسنديش که بفهمینفهمی از ضعفش آب میخورد دل او را
شکسته بود. مثلا يک روز که داشت راجع به چهارتا خارش حرف میزد يکهو در آمده
بود که: اما حرفش را خورده
بود. آخر، آمدنی هنوز به شکل دانه بود. امکان نداشت توانستهباشد دنياهای ديگری
را بشناسد. شرمسار از اين که گذاشته بود سر به هم بافتن دروغی به اين آشکاری
مچش گيربيفتد دو سه بار سرفه کرده بود تا اهمالِ شهريار کوچولو را بهاش يادآور
شود: به اين ترتيب شهريار کوچولو با همهی حسن نيّتی که از عشقش آب میخورد
همان اول کار به او بد گمان شدهبود. حرفهای بی سر و تهش را جدی گرفتهبود و
سخت احساس شوربختی میکرد. يک روز دردِدل کنان به من گفت: -حقش بود به حرفهاش گوش نمیدادم.
هيچ وقت نبايد به حرف گلها گوش داد. گل را فقط بايد بوئيد و تماشا کرد. گلِ من
تمامِ اخترکم را معطر میکرد گيرم من بلد نبودم چهجوری از آن لذت ببرم. قضيهی
چنگالهای ببر که آن جور دَمَغم کردهبود میبايست دلم را نرم کرده باشد...» يک روز ديگر هم به من گفت: «آن روزها نتوانستم چيزی بفهمم. من
بايست روی کرد و کارِ او در بارهاش قضاوت میکردم نه روی گفتارش... عطرآگينم میکرد.
دلم را روشن میکرد. نمیبايست ازش بگريزم. میبايست به مهر و محبتی که پشتِ آن
کلکهای معصومانهاش پنهان بود پی میبردم. گلها پُرَند از اين جور تضادها. اما
خب ديگر، من خامتر از آن بودم که راهِ دوست داشتنش را بدانم!». گمان کنم شهريار کوچولو برای فرارش از مهاجرت پرندههای وحشی
استفاده کرد.
صبح روز حرکت، اخترکش
را آن جور که بايد مرتب کرد، آتشفشانهای فعالش را با دقت پاک و دودهگيری کرد:
شهريار کوچولو با دلِگرفته
آخرين نهالهای بائوباب را هم ريشهکن کرد. فکر میکرد ديگر هيچ وقت نبايد
برگردد. اما آن روز صبح گرچه از اين کارهای معمولیِ هر روزه کُلّی لذت برد موقعی
که آخرين آب را پای گل داد و خواست بگذاردش زيرِ سرپوش چيزی نماندهبود که اشکش
سرازير شود. و اين را گفت، چون که نمیخواست شهريار کوچولو گريهاش را ببيند.
گلی بود تا اين حد خودپسند... خودش را در منطقهی اخترکهای ۳۲۵، ۳۲۶، ۳۲۷، ۳۲۸، ۳۲۹ و ۳۳۰ ديد.
این بود کههم برای سرگرمی
و هم
برای چيزيادگرفتن بنا کرد
يکیيکیشان را سياحت کردن. اخترکِ اول مسکن
پادشاهی بود که با شنلی از مخمل ارغوانی قاقم بر اورنگی بسيار ساده و در عين حال
پرشکوه نشسته بود و همين که چشمش به شهريار کوچولو افتاد داد زد:
پادشاه که میديد
بالاخره شاهِ کسی شده و از اين بابت کبکش خروس میخواند گفت: -بيا جلو بهتر ببينيمت.
شهريار کوچولو با چشم پیِ جايی گشت که بنشيند اما شنلِ قاقمِ حضرتِ پادشاهی تمام
اخترک را دربرگرفتهبود. ناچار همان طور سر پا ماند و چون سخت خسته بود به دهندره
افتاد. | ||